محمد بن عبد الله بن عمر
61
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
الا كلّ شيء ما خلا اللّه باطل « 1 » . عثمان تصديق كرد ومصراع ديگر بخواند : * وكلّ نعيم لا محالة زائل . عثمان گفت : دروغ گفتى ، كه نعيم بهشت فانى نشود . لبيد برنجيد ودشنام داد . عثمان جواب سخت گفت . يكى برخاست ومشتى « 2 » بر چشم وى زد وتباه شد . وليد گفت : اثر ترك زنهار من ديدى ؟ جواب داد : كاشكى چشم ديگر نيز در راه حق تباه شدى . أبو بكر صدّيق ، رضى اللّه عنه ، در آن مدت كه صحابه به حبشه رفته بودند ، ميل حبشه كرد ؛ وسيد ، عليه السلام ، أجازت فرمود . يك منزل برفت ؛ ابن دغنّه ، مهتر قبيلهء بنى كنانه ، را ديد گفت : كجا مىروى ؟ حال بگفت : چون تو مردى مشفق از مكة نشايد رفت ، در زنهار منى وأو را باز مكة برد . وقريش دست از أبو بكر بداشتند . وأبو بكر مسجدى بر در خانهء [ خود ] بساخت وقرآن خوش خواندى ، وبه وقت خواندن ، خلق بر وى جمع شدندى وگريستندى . قريش به ابن دغنّه گفتند : أبو بكر خلق را از راه مىبرد ، واز فرزندان خود مىترسيم ، مبادا به آواز خوش وى مسلمان شوند . اكنون بگوى تا در خانه نماز كند وقرآن آهسته خواند . ابن دغنّه به خدمت أبو بكر رفت وبگفت . أبو بكر گفت : من زنهار تو رد كردم . ابن دغنّه برنجيد وبا قريش گفت : حمايت أبو بكر ترك كردم . بىادبى برخاست ، ودر راه ، أبو بكر را ديد ومشتى خاك بر أو زد . أبو بكر گفت : خداوندا تا كي دشمنان خود را مهلت دهى ! واين حكايتها در اين مدت بود كه قريش عهد كرده بودند كه معاملت با مسلمانان وبني هاشم وبنى مطلب نكنند . چون مدت دو سال وزيادت بگذشت ، قومي عهد بشكستند وبه تعصّب درآمدند « 3 » . حكايت بيستم - عهد شكستن قريش در اين مدت مذكور ، هيچ كس از بنى مطلب به جايى نمىتوانستند * رفت وكس با ايشان معامله نمىكردند . ونزديك آمد كه هلاك شوند . به تقدير حق تعالى بعضي عهد شكستند « 4 » . أول ايشان هشام بن عمرو بن ربيعه بود ومحرّض باقي قوم شد وگفت : ترك عهد بايد كرد ، تا عرب بخيلى وخسيسى به ما حمل نكنند .
--> ( 1 ) . كه هر چه جز خداى است همه را روى در فنا است ( ترجمه از سيره ، ص 356 ، نقل شد ) . ( 2 ) . در أصل به اشتباه : مشتى ريگ ( 3 ) . اين حكايت در سيره ، ص 354 - 359 ، آمده است . ( 4 ) . در أصل : شكستن